همیشه تنهایی....
گاهی آنقدر بدم می آید...
که حس می کنم باید رفت!
باید از این جماعتِ پرگو گریخت!
واقعا می گویم..!
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!
... حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...
از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...
که حس می کنم باید رفت!
باید از این جماعتِ پرگو گریخت!
واقعا می گویم..!
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا!
... حتی از اسمم! از اشاره، از حروف...
از این جهانِ بی جهت، که مَیا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 16:15 توسط نریمان
|
خواهم گلي را برايت بفرستم